تبليغاتX
زن و جامعه

 

گاهی در پس ظاهر خندان و پر هیاهوی آدمها چیزهایی خودش را پنهان کرده که شاید هیچ وقت نتوان به آنها پی برد. غمها، دلهره ها و دل نگرانیها، حسرتها و آرزوها و همه چیزهایی که برمی گردند به درونی ترین  لایه های قلب هر آدم. گاهی یک حادثه و تلنگر نابهنگام کاری می کند که چینی تنهایی ما ترک بردارد و فقط گوشه ای از درونمان را نشان کسانی بدهد که فکر می کنند همراهمان هستند.

یک پیام کوتاه بود که آمد و یک خبر. خبر یک کوچ ساده و شکستن قلبی که مدتها بود ترک برداشته بود انگار و خبر پایان دلهره و آغاز دلتنگی. به سالومه نوشتم غمت را حس می کنم و می دانم تسکینش فقط اشک و خاطره است؛ چیزهایی که این روزها خیلی دلم می خواهد. از شهریور 78 تا شهریور 88.  درست 10 سال است که دلتنگی و تنهایی و حسرت جای همه بودنها را گرفته. می خواستم بگویم این مواقع که می شود اولین مقصری که پیدا می کنیم و بی امان سرش داد می کشیم و گله می کنیم خداست! اما کمی که زمان مهربانانه می گذرد تازه می فهمیم تنها کسی که آراممان می کند هم خداست.

مرگ تلخ و سنگین است و نوشتن از آن تلخ تر. دلداری دادن به دوستی که فکر می کردی همراهش هستی و حالا می فهمی این همه روز و ماه چشم های نگرانش از نظرت دور مانده هم کمی سخت است. شاید حتی کار من نیست. اما فکر کردم بیایم و بگویم که چقدر دلم می خواست همراهت باشم سالومه عزیز حتی اگر فقط با اشکهایم همراهیت می کردم. که احساس می کنم در غم از دست دادن برادرت هر چند هیچ وقت ندیدمش شریکم.

تسکین فقط اشک است و خاطره و چاره فقط صبر که می دانم دل صبوری داری...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 19:46 |
 

صبح که باران می زند روی صورتت و کمی هم احساس لرزش می کنی از کمی سردی هوا یادت می افتد که در پایان تابستان سوزان امسال - و این همه حادثه و تلخی که آوار می شود روی سرت و شیرینی هایی که امیدوارت می کند به اینکه هنوز روزنه های امید کم نیستند - بالاخره کم کم پاییز زیبای ما از راه می رسد و بوی مهر همه فضای سینه ات را پر می کند. دلم یک آن پر می کشد برای روزهای دانشکده و نشستن زیر درختان حیاطش و ساعتها بحث کردن و خواندن.این روزها پر از بیم و امید است. مرکز مطالعات زنان به هرجایی شبیه است جز جایی برای زنان و طرح مباحثشان. همه طوری سر در گریبان فرو برده اند و طوری انگار همه مضطربند. رفت و آمدها و نگاهها از جنس دیگری است. خیلی از دوستانم دارند می روند. خیلی ها به صرافت افتاده اند که تا دیر نشده فکری کنند. من مات و مبهوت بین راهروهای همیشه دوست داشتنی دانشکده راه می روم و دلم پر می زند برای همه روزهایش حتی روز دفاع از پایان نامه که فکر می کردم چقدر تلخ است و نبود. دلم پر می کشد برای نشستن پشت میزهای دانشکده و سرو کله زدن با کتابهای آمار و جامعه شناسی و مطالعات زنان. دلم هوای بوی کتابهای کتابخانه را می کند و انگار می خواهم همه کتابها را باهم شروع کنم طوری که انگار وقتی نیست. می مانم بین احساسات متفاوت. بین جای خالی بچه های دانشکده علوم اجتماعی که مانده بودند تا بسازند و امیدشان پابرجا بود همیشه خدا و حالا... هر روز یک خبر تازه. هر چند تازه لفظ خوبی برای ناگواریها نیست. می مانم بین انواع حسهای متفاوت. بین تلاش برای رفتن یا صبر در ماندن و تلاش برای اثبات بودن. می مانم بین همه احساسات مبهم بی اعتمادی و هراسی که در کابوسهای شبانه تجلی می کنند.

کتابم را باز می کنم. هزار خورشید تابان را می خوانم و تاریخ افغانستان را. پایان نامه ام را ورق می زنم و فکر می کنم برای رهایی از همه احساسات بازدارنده باید حرکتی کنم. حتی در این همه تنگی.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 11:19 |
 

مرور که کرده بودم مطالب وبلاگم را با خودم قول و قرار گذاشتم که ننویسم تا وقتی صحبت ناامیدی ها و هجرانها و فراق ها و این روزهای دل تنگ جایش را بدهد به کمی امید و آینده ای روشن. اما نمی شود انگار یک روز صفحات اینترنت را باز کنی و شوکه نشوی از اخباری که مکرر می رسند و ناغافل بر سرت آوار می شوند!

بر ساحل سلامت سمیه توحیدلو را باز می کنم و شکایتش را می خوانم و روایتش را از اوین. می خوانم و جایی به حالش غبطه می خورم از این همه صبر و استقامت و نفس مطمئنه. از این دل نترس و اعتماد به خدایی که همین نزدیکی است. می خوانم تا می رسم به به یاد دوستان. و می خوانم نام تک تکشان را تا می رسم به نام فاطمه باباخانی و خواهر همسرش زهرا آزموده! فکر می کنم اشتباه گرفته ام. دوباره می خوانم و دوباره. مرور می کنم که آخرین بار فاطمه را کی دیده ام؟ خیلی قبل از ازدواجش با محسن آزموده که حالا انگار او هم در زندان است! چقدر تماس گرفت که هم را ببینیم و من فرصت نکردم که حتی درست و حسابی ازدواجش را تبریک بگویم! کی دیدمش؟ ۱ سال پیش؟ یا شاید حتی ۲ سال پیش؟روز دفاع پایان نامه ام آمدند و برایم یک شمعدان زیبا آوردند و من هنوز جلوی چشمم دارمش.حالا کجاست؟ اوین؟! مگر می شود؟ این دختر آنقدر ساده و صمیمی است که نمی دانم چه جرمی می تواند محکومش کند به انفرادی و حبس و بی خبری! هر چه به فاطمه فکر می کنم جز همین سادگی و جز صدایی که فروغ را شمرده شمرده می خواند چیزی به ذهنم نمی آید و اینکه فاطمه عصاره سادگی است و در عین حال کنجکاوی. شاید جرمش همین هاست. آگاهی در زمانه ای که ناآگاهی فضیلت است خود کم گناهی نیست. دلم گرفته. هیچ خبر دیگری نیست. هیچ صدایی هم. و فکر می کنم از ۲۵ خرداد تا امروز فاطمه کجاست؟!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:11 |

 

گوشی را بر می دارم و سلام می کنم. صدایش در گوشم می پیچد که می گوید سلام عمو جان! صدایش در گوشم می پیچد که حال همه را می پرسد. صدایش در گوشم می پیچد که با دلتنگی می گوید خدا بیامرزد پدرت را. صدایش در گوشم می پیچد که می گوید می خواهیم با دوستان بیاییم و... صدایش در گوشم می پیچد و اشک امانم نمی دهد. 10 سال این صدا مرتب آمده و 10 سال من چقدر ناغافل گوشی را بر داشته ام تا بگویی سلام عمو جان. حالا گوشی را که بر می داریم صدایی است که خبر می دهد. صدایی است که می گوید دیگر کسی تماس نمی گیرد تا بگوید عمو جان جای پدرتان خالی! صدایی است که می گوید 1ماه در بستر بوده اید و ما نمی دانستیم تا آتشمان بزند. صدایی می گوید که فاصله ها هیچ شده اند. صدایی می گوید که ناگهان چقدر زود دیر می شود. دلم گرفته و اشک امانم را بریده. دلم بیشتر از همیشه صدایتا ن را می خواهد تا بگوید عمو جان سلام. تا بگوید عمو جان با دوستان می آییم تا دور هم باشیم و من برای لحظه ای حتی فراموش کنم تمام شده روزهای هر شب با هم بودن و جلسات خانه به خانه. دلم صدایتان را می خواهد تا بگویم عمو جان تمام این 10 سال سرد و سنگین با صدای شما چقدر سبک می شد. که بگویم عید منتظر بودیم اما نشد. که بگویم اگر تماس نمی گرفتم تا بگویم سلام عمو جان بگذار به حساب شرم و خجالت. که بگویم ... چه؟ که دلم برایتان خیلی تنگ شده. که حالا دیگر با صدای گرفته نمی گویید دلمان برای پدرت تنگ شده. که حالا فاصله ها هیچ شده اند و باز ما مانده ایم و حسرت و دلتنگی و... که حالا هم دست و دلم نمی رود برای اینکه گوشی را بر دارم و به حمیده و وحیده و زینب تسلیت بگویم. که بگویم فاطمه خانم تنهایی سخت است اما باور کن که هست. که تمام نشده. که هر وقت دلت انقدر می گیرد که در و دیوار خانه انگار فشارت می دهند می آید و خودش می گوید که کنارتان است. و اصلا مگر می شود عموی مهربان روزهای کودکی و همه روزهای تنهایی حالا نباشد؟! دلم گرفته. برای دوری شما و دلتنگی همبازی های دوران کودکی و این سایه تلخ دوری بر سر همسرتان. برای دلتنگی مادری که حالا یک گوشه نشسته و مدام صدایتان می زند و... برای پسرانی که از امروز سنگینی بار تنهایی را به دوش می کشند و در خلوتشان دلتنگ یک لحظه دیدن دوباره تان می شوند.  فکرش را که می کنم دلم آتش می گیرد. کاش تلفن همین حالا زنگ بزند و شما باشید که می گویید سلام عمو جان! حالا بیشتر از همیشه دلم برای صدایتان تنگ است.

همیشه تسلیت گفتن برایم سخت ترین کار بوده. مگر می شود سخنی بگویی که تسلی خاطری باشد برای کسانی که در غم عزیزترینشان به سوگ نشسته اند؟ اما باید گفت. هر چند تلخ و سنگین.

این ضایعه جانسوز را خدمت خانواده داغدیده مهرآبادی تسلیت عرض نموده و برای آن مرحوم آرامش در جوار اولیا و بندگان صالح خدا و برای بازماندگان صبر جزیل و جمیل آرزومندیم.

از طرف خانواده ظریف جلالی

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:12 |
 

آقای ابطحی! شما دوست‌داشتنی‌ترین دروغ‌گوی دنیا هستید!

شما دوست‌داشتنی‌ترین دروغ‌گوهای دنیا هستید! شما را دوست دارم به خاطر همه‌ی وجودتان. شما را دوست دارم به خاطر این که پیکر نیمه‌جنان‌تان، در بیدادگاه‌های ستم، پایه‌های استبداد را می‌لرزاند.


 

 هرچه گفتی به گوش ما خوش آمد. شاید فکر کنید نیده و نشنیده از حرف‌های‌تان دفاع می‌کنم. نه! البته چون من فقط چشمان شما را دیدم. ولی هرچه بود ر آن چشم‌ها بود.

حرف‌های شما، چون حرف‌های شما نبود، به گوش‌های من راهی نداشت و اگر تا ابد هم همین‌ها را بگویی و از فاصله‌ی یک قدمی هم بگویی من آن‌ها را باور نخواهم کرد. آقای ابطحی! شما را دوست دارم چون بلد نیستید دروغ بگویید. چون آن هیکل نصف‌شده‌تان اجازه نمی‌دهد دروغ بگویید. چون چشم‌های پر از درد و رنج‌تان نمی‌گذارد دروغ بگویید. بله آقای ابطحی‌ی نازنینم! چشم‌های شما راست می‌گوید و اشک‌های من. شما هرچه را که ما نمی‌دانستیم به یک نگاه به ما فهماندید. شما حتا بدون این که اسمی بر زبان بیاورید، اسم‌ها به ما شناساندید.


آقای ابطحی! شاید خیلی‌ها امروز برای شما اشک ریختند که برای شهدای سبزمان هم نگریسته بودند! تصویر شما، می‌تواند فرق انسان‌ها را به نمایش بگذارد. که یک نفر خود را عاشق مردم نشان می‌دهد و مردم از او متنفرند، ویکی مثل شما که مردم با دیدن عکس شکسنه‌تان، دیگر هیچ چیزی جز اشک روی صورت‌شان باقی نمی‌ماند. شما دوست‌داشتنی‌ترین خز و خاشاک دنیا هستید. آقای ابطحی‌ی گل! دفعه‌ی دیگر که خواستی از این دروغ‌ها بگویی، آن را حفظکن و از روی کاغذ نخوان عزیز دلم! نازنینم!

منبع: وبلاگ آزاد باشیم

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 12:47 |
 

همین طور خبر می رسد. همین طور آمار می آید. همین طور عکس می رسد و همین طور صدای گریه است که رد گوش آدم می پیچد. مهلتی نیست که به شمارش برسد. حتی مهلتی نیست که به اشکهایت مهلت دهی به اندازه ۴۰ روز ببارند بلکه سبک شوی.

می گذرد این روزهای سرد و سنگین هم و سیاهی اش  می ماند به... می گذرد این روزها هم.

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 14:47 |
 

امروز را روز تو خوانده اند؛ سالروز میلاد عدالت را در تیره روزگار بی عدالتی! حالا به فکر فرو می روم وقتی می گویند خوشا به حالت که نیستی تا این زمانه بی های و هوی لال پسند را ببینی! با همه آنکه می دانم اگر بودی چه رنجها که به جان همیشه بی تابت می ریخت باز دلم پر می کشد برای یک لحظه حس کردن نفسهایت تا شاید این درد بی درمان جدایی یک لحظه امانم دهد...

امروز روز توست. برای من هر روز روز توست. هر روز که به پشت سرم نگاه می کنم و با افتخار می گویم پدرم اسیر زر و زور و تزویر نشد.

برای من هر روز روز توست... روزت مبارک. هر روزت مبارک بابا...

----------------------------------------------------------------------------------------

و نام محمد نسل در نسل میراث ماست. و تو محمد این خانواده و محبت این خانواده ای! یادت هست؟ سالها گذشته و تو برای خودت مردی شده ای! کنارم که می ایستی باور نمی کنم همان کودک بازیگوش سالهای پیشی شاید بس که زود بزرگ شدی!

حالا نشسته ام و در آستانه 20 سالگیت فکر می کنم که مرد امروز همان برادر کوچک بازیگوش است بی کم و کاست و من چقدر دلم هوایش را کرده!

روزت مبارک...

----------------------------------------------------------------------------------------

 روزگار آدم را می چرخاند و می چرخاند و می رساند جایی که باید باشد! ما را به هم رساند. من را به تو و تو را به من تا مرد زندگیم باشی. تا دستت را که می گیرم پر شوم از حس امنیت و آرامش. تا قرار بگیرم میان این همه بی قراری.

امروز روز توست. هر روز که در خاطرم هستی روز توست. برقرار باشی عزیز دل و روزت مبارک...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 15:55 |
 

تلفن مدام زنگ می زند. آن طرف خط صدایی با حسرت می خواند: روزهای روشن خداحافظ...

دلم گرفته و یک دل سیر گریه می خواهم! انگار که همه روزهای پرغم برگشته اند...

روزهای روشن خداحافظ

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 14:51 |

 

یادم نمی آید بعد از روزهای پر شور خرداد ۷۶ و روزهای پر فراز و نشیب ۸ ساله اصلاحات در این ۴ ساله مکرر خودم را به روزنامه فروشی رسانده باشم تا روزنامه هر روز را اول وقت بگیرم که مجبور نباشم تا شب از این کیوسک به آن کیوسک دنبالش بدوم و آخرش هم بی نتیجه برگردم! نه اینکه علاقه ام به روزنامه خوانی را از دست داده باشم بلکه بیشتر به این خاطر که روزنامه خاصی نبود جز انگشت شمار روزنامه های اصلاح طلب که اگر لب به سخن باز می کردند بسته می شدند و همانها هم آنقدر از برکت حمایتهای مختلف گران شده بودند که با یک حساب سرانگشتی فکر می کردم در نهایت بی انصافی مطالب را یک روز دیرتر از روی سایت روزنامه می گیرم و متوسط ۱۳۰۰۰ تومان هزینه ماهانه روزنامه یا حتی نیمی از آن را صرف خرید معدود کتابهایی می کنم که چاپ می شوند یا نمی شوند و به چند برابر قیمت باید از دست دلالان فرهنگ درشان بیاوری!

حالا این روزها انگار که همه دوباره زنده شده اند. صبح زود قبل از هر کاری دم روزنامه فروشی صف مردم را می بینی که منتظرند تا روزنامه فروش روزنامه هایش را مرتب کند و آنها با اشتیاق و امید روزنامه شان را بگیرند و با بیم و امید همه تیترهایش را همان جا بخوانند و ته دلشان انتظار بکشند تا جمعه سرنوشت ساز بیاید! زنده شده ایم دوباره. امید در سراسر وجودمان ریشه دوانده انگار و چشم می کشیم تا شاید روزنه جبران همه این روزهای عجیب و غریب به رویمان گشوده شود با همه بیم و امید!

تیترهای روزنامه را میخوانم. دوباره می روم به روزهای خرداد ۷۶. دوباره با بیم و امید...

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 10:25 |

 

نمی دانم اشکال از بلاگفاست یا از سرعت این شبکه کذایی که حدود یک ماه است هر چه می آیم تا دو خط بنویسم اما نمی شود! یا اخطار سرعت می دهد یا فعالا بلاگفا ایراد دارد و یا صفحه را نصفه و نیمه باز می کند اینقدر که همان دو خطی که آمده بودی بنویسی از یادت می رود و عطای این همه امکانات را به لقایش می بخشی و می روی پی کارت!

تازه از مشهد برگشته ایم و با اینکه این هفته حسابی سرم شلوغ بود و باید دو تا پروپوزال را به سرعت  برق و باد آماده می کردم اما هیچ احساس خستگی نمی کنم و کیفم کوک کوک است و اصلا همین است که بین همه کارهایم بالاخره بر این عذاب وجدان همیشگی استفاده از اموال و امکانات کاری غلبه کرده ام و آمده ام حرفهایی را که خیلی هم مهم نیستند اما دیگر دارند قلمبه می شوند یکجا بگویم و بروم تا هر وقت دیگری که بالاخره جمیع شرایط با هم رو به راه شد!

این روزها آنقدر رمان خوانده ام که حسابی حالم خوب است. از بامداد خمار شروع کردم و کمی حسرت خوردم که چرا همان موقع که چاپ شده بود بر حس دوری از هر آنچه درگیر های و هوست غلبه نکرده ام و سراغش نرفته ام. همیشه فکر می کردم از این دست رمانهای کم مایه عشقی است که حالا خواندن و نخواندنشان فرق چندانی به حالت ندارندو اصلا می توانی هر شب یک ورژن جدیدش را خودت برای خودت بگویی تا خوابت ببرد اما این طور نبود(اگر هم کسی با این نظر مخالف است نظرش را برای خودش نگه دارد چون فعلا هیچ حال جواب دادن به مخالفت را ندارم و دارم انرژیم را صرف بحث با مخالفان انتخابات و میرحسین می کنم!). بعد هم رفتم سراغ پدر آن دیگری و همین طور که توی قطار می خواندمش از خنده ریسه می رفتم و چون مثلا می خواستم بلند نخندم اشکم را حسابی درآورد آنقدر که فکر می کنم خانم کنار دستی ام که هیچ در وادی این حرفها نبود مدام زیر چشمی نگاهم می کرد و لابد فکرهایی هم به ذهنش می رسید که البته پای خودش و من مسئولش نیستم. بعدش هم سهم من را می خوانم و حسابی به پری نوش صنیعی غبطه می خورم با این گیرایی قلمش. بعدش هم حس می کنم که این داستان همه زنانی است که شوهرشان آنقدر غرق در مبارزه و ایده آلهایش هست که پاک فراموش کرده چشمهایی تا نیمه های شب به در مانده یا پای میز خوابش برده مگر این در باز شود و یم بار عطر با هم بودن توی فضا بریزد و بعد از خودم می پرسم یعنی این داستان مامان من هم هست؟ اما می دانم که هیچ وقت از خودش نمی پرسم و فقط بسنده می کنم به این دلخوشی کوچک که این اواخر بعد از ۱۶ سال ما بالاخره یک خانواده شده بودیم و چقدر خوش بودیم کنار هم با اینکه عمر روزهای خوش هیچ وقت پر دوام نبوده! کافه پیانو هم ناغافل به دستم رسید و دختر خاله گرامی هم کلی تعریفش را کرد و من هم سعی کردم دوباره بر آن حس فرار از هر آنچه مشهور می شود غلبه کنم که نکند چند سال بعد باز بگویم کاش زودتر خوانده بودمش! حالا درگیر حسهای مختلفم که وقتی یکی می پرسد کافه پیانو چطور بود نمی توانم دقیقا برایش توضیح دهم که با اینکه این همه از آن همه بدوبیراه جابه جا آمده در متن کلافه می شوم و دوستش ندارم اما چقدر کیف می کنم از آمدن  این گل گیسو و چقدر کیف دارد اگر بچه آدم مدام سوال کند آنقدر که آخرش فکر کنی باید فیلسوفی چیزی باشی تا از پس همه این سوالات بر بیایی! و بعدش یک دل سیر دلت بسوزد برای پری سیما و دست آخر هم بگویی چقدر صراحت داشتن در زندگی می تواند دلچسب باشد به خصوص وقتی می خواهی حست را به نزدیک ترین آدم های زندگیت بیان کنی بی آنکه فکر کنی اینها متعلق به حوزه خصوصی خصوصی است آنقدر که می شود در واقع ذهن خودت! و بعد هم هوس می کنی خودت یک کافه داشته باشی و تنگش هزار جور غذای سلامت هم بپزی و بدهی دست مردم مگر یک دلیل از هزار دلیل ایجاد سرطان از بین برود و تو هم برسی به لذت زندگیت! بعدش هم کلی خنده ام گرفت و البته خوشحال شدم که بالاخره یکی پیدا شد که مثل من معتقد باشد آدمها را آنقدر که می شود از روی انگشتانشان شناخت از هیچ چیز دیگری نمی شود و یاد محبوبه هم به خیر که کلی بخندد و بعد هم انگشتهایش را بگیرد جلویم که یالا بگو من چه جور آدمی هستم و من ماتم ببرد به این انگشتهای کوتاه و سفید مهربان و مادر و بپرسم که مگر در ۳۶ سال زندگی این انگشتها چه کرده اند که تا این حد خسته و چروکیده اند؟ 

خلاصه حال این روزهایم حسابی خوب است. رمان خواندنهای مداوم و فکر کردنها و وقت صرف کردنهای با خود و شب گردیها و آخر هفته های با مهدی که خودمان را به ضیافت دو نفره مان دعوت می کنیم  و لذت مرور روزهای با هم بودن و آن همه شوق مدام که برایشان جان می دهم باعث می شود که فکرکنم حالا فاصله من با خوشبختی فقط به اندازا بالا بردن دست و کشیدن انگشتهاست!

+ نوشته شده توسط فاطمه ظریف جلالی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:30 |